دوشنبه ۱۵ شهریور ۱۳۸۹ - ۱۸:۵۶
۰ نفر

هدا حدادی: کتاب جیبی من توی جیبش همه چیز دارد...

دوچرخه 569

 تا می‌گویم: روز مادر! تکان‌تکانی می‌خورد و شعری را که در باره مادر باشد از توی جیبش بیرون می‌آورد و می‌گوید:

- خدمت شما!

- روز معلم؟

- بفرما.

- عید؟

- بفرما.

- ماه رمضان؟

- خدمت شما.

کتاب جیبی من شاعر است.

وقتی به خانه جدیدمان آمدیم، او را توی انباری پیدا کردم.

شش سالش است. چند سالی از من کوچک‌تر و با این همه از من خیلی بیشتر می‌داند.

ما عصرها روی پله می‌نشینیم و در باره همة چیزهایی که بلدیم حرف می‌زنیم.

خانه‌اش توی جیب ژاکتم است. از من خواهش کرده توی خانه‌اش سکه و سنگ‌ریزه و خرت و پرت نریزم، چون به این چیزها آلرژی دارد و پوستش تاول می‌زند.

از آب هم می‌ترسد، چون توی انباری که افتاده بود، حسابی نم کشیده و کج و کوله شده است.

صفحه‌هایش تقریباً قهوه‌ای ا‌ست، نوشته‌هایش سیاهِ رنگ پریده و صدایش، وقتی شعرها را بلندبلند می‌خواند، طلایی طلایی.

ما بیشتر وقت‌ها با هم هستیم.

حالا از او می‌پرسم:« در باره خودت شعری داری؟ در باره کتابی مثلاً مثل خودت؟»

او با اطمینان خودش را ورق می‌زند. توی جیب‌هایش را می‌گردد، این طرف، آن طرف!

اما آخر سر، شانه‌هایش را بالا می‌اندازد و می‌گوید:« شاید این ورقم افتاده باشد!»

می‌گویم:« شاید هم از اول نبوده است!»

می‌گوید:« به هر حال، من که همة دنیا را ندارم! مثل خودت که خواهر و برادر نداری!»

می‌داند چه‌قدر این موضوع ناراحتم می‌کند. بدجنس!

اخم می‌کنم و رویم را برمی‌گردانم، او هم همین‌کار را می‌کند.

چند دقیقه می‌گذرد، چند سرفه کوتاه می‌کند.

او هم کسی را جز من ندارد. این سرفه‌ها یعنی بیا آشتی.

سرم را آهسته برمی‌گردانم، او خودش را سریع ورق می‌زند و به صفحه آخرش می‌رسد. کمی جلوتر می‌آید و دست‌هایش را باز می‌کند. فکر می‌کنم می‌خواهد بغلم کند، اما فوری می‌گوید: «این‌جا را ببین!»

صفحه آخر آخرش را نشانم می‌دهد، سفید سفید است.

اول منظورش را نمی‌فهمم، اما بعد از کمی فکر کردن می‌فهمم.

خنده‌ای می‌کنم، می‌دوم و مدادم را می‌آورم.

حالا نوبت من است شعری بنویسم.

کد خبر 115560
منبع: همشهری آنلاین

دیدگاه خوانندگان امروز

پر بیننده‌ترین خبر امروز